سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران)؟

سلامی دوباره ؟

سلام خوبین وای دلم براتون تنگ تنگ شده بود الان سرکارم 29 اسفند 94 فرصتی شد بتونم بیام اینجادوستووووووووووون دارم یاد خاطرات گذشته افتادم اون موقع ن لاین بود ن وایبر فقط یاهو و وبلاگ اوههههههههههههههههههههههههههههه یادش بخیر

شما خبین دماغتون چاق هست هی شکر منم خوبم فردا عید ,پیشاپىش عیدتون مبارک آرزو میکنم سال نود و پنج سالی توام با روزی پر برکت و لبی خندان و دلی شاد تنی سالم همراه باشه براتون

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/٢٩ ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

تبریک؟

به دلیل رویت نشدن پول در جیب آقاجان روز زن یوم الشک اعلام شده است

روز زن بر تمام خانوم های گل کشورمون مبارک ....

+ نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٠ ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

سلامی دوباره

سلام حالتون خوبه دلم کلی براتون تنگ شده من نت ندارم نمیام ها

تشکر میکنم از جزیره عشق ، امیر آقا و امدادگر جوان و بقیه دوستان خوبم

ارع امداد گر ازدواج کردم حالا بیا زیر پام تی ان تی بنداز بدو بدو هههههه

+ نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٥ ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

همانند سرباز؟

من به دوست داشتن ات مشغولم

همانند سربازی که سالها ست

بی خبر از اتمام جنگ 

در مقر ی متروکه

نگهبانی می دهد.......

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٤ ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

همانند سرباز؟

من به دوست داشتن ات مشغولم

همانند سربازی که سالها ست

بی خبر از اتمام جنگ 

در مقر ی متروکه

نگهبانی می دهد.......

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٤ ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

شکایت؟

یوسف من شکایات را پیش خدایت میکنم

سکوت من نشانه رضایت نبوده و نیست....

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٢ ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

چه آرام؟

چه آرام در خود شکستم، چه دلتنگ تنها نشستم....

نشستم به هوای تو من...

با تو آرامو پس از این به خدا،گریه نکن دل بی تاب از بی خبری

شکوه نکن ،تن رنجور از در بدری، ای وای......

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۱ ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

ذلم تنگ شده ؟؟

دلم اینجارو میخواد

همین جارو هم که داشتم از دست  دادم

جای که  مال خودم بود خود خودم.....

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٥ ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

توسل ؟

خواستم مطلب بزارم در مورد عشق ،در مورد راهکاری خودکشی ،اما باز برگشتم

پیش خودت خداجونم ،کمکم کن خدا

 

طریقه ختم ناد علی کبیر

طریقه ختم نادعلی کبیر آن است که اگر کسی را مهمی پیش آیدناد علی را هفت نوبت بخواند به  نیت آن مهم ، البته برآورده شود واگرنزدبزرگی یا امیری میروی ، روزی سه مرتبه  ناد علی رابخوان وبر جمیع اعضای خود بِدَم محب ومخلص تو شود واگر به نیت فرزند بخوانی حق تعالی به تو فرزند کرامت کند ، اگر خواهی شخصی را مسخر خود گردانی در شب جمعه چهارده مرتبه به اسم او بخوان و صد مرتبه صلوات بر محمدوآل او بفرست البته مسخر تو گردد و هرچه گویی از سخن وصلاح تو بدر نرود واگر بعد از نماز صبح به نیت مال نه مرتبه بخوانی غنی شوی و اگر جهت ادای قرض پانزده روز روزی بیست ودو مرتبه بخوانی ادا شود و اگرزنی دیر زاید پنج نوبت بر آب بخواند و بخورد آن زن زود زاید و اگر کسی این دعا را با خود دارد از شر جمیع حیوانات وجن و انس محفوظ باشد و هر که شک آورد البته کافر است وآن دعا این است :

نقل شده از : زاد المعاد علامه مجلسی

برای خواندن متن کامل دعا به همراه ترجمه به ادامه مطلب بروید:


بِسمِاللهِالرَّحمن الرَّحیم.

نادِ عَلیاً مَظهَرَالعَجائِب تَجِدهُ عَوَناً لَکَ فِی النَوّائِب لی اِلیَاللهِحاجَتی

بخوان علی علیه السلام راکه مظهرکمالات وصفات عجیبه است تایاری کننده تودرتمام مشکلات وسختیها باشد،این بنده ناچیزپیوسته به خدانیازمند است

وَعَلَیهِ مُعَوَّلی کُلَّما اَمَرتَهُوَرَمَیتَ مُنقَضی فی ظِللّاللهِوَیُضِلل اللهُلی

ومن در تمام امورم بر آن حضرت متوسل شده وتکیه کرده ام وامورگذشته و آینده ام را در زیر سایه لطف خدا گذرانم

اَدعُوکَ کُلَّ هَمٍ وَغَمًّ سَیَنجَلی بِعَظَمَتِکَیااللهُبِنُبُوَّتِکَ یامُحَمَّدَ بِوَلایَتِکَ

و برای رفع و دفع هر ناراحتی و مشکلی خدایا ترا میخوانم تا مشکل حل و مساله روشن شود قسم به بزرگیت ای خدا و قسم به پیامبریت ای محمد (ص) و به ولایت و امامت تو

یاعَلِیُّ یاعَلِیُّ یاعَلِیُّ اَدرِکنی بِحقِّ لُطفِکَ الخَفیَّاللهِاَکبَرُاَنامِن شَرِّ

ای علی (ع) ای علی (ع) ای علی (ع) مرا دریاب بحق لطف و محبت پنهانت  خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود ومن از شر

اَعدائکَ بَریءٌاللهُصَمَدی مِن عِندِکَ مَدَی وَعَلَیکَ مُعتَمِدی بِحقِّإِیاکَ نَعبُدُ

دشمنانت بیزاری میجویم خدای بی نیاز، بی نیاز کننده من است  ومن از سوی تو یاری و مدد میشوم و بر تو اعتماد وتکیه دارم  بحق ایاک نعبد

وَ إِیاکَ نَستَعینُ یااَبالغَیثِ اَغِثنی یااَبَاالَحَسَنَیناَدرِکنی یاسَیفَاللهُاَدرِکنی

و ایاک نستعین   ای پدرِ کمک و یاری کردن  مرا یاری کن و به فریادم رس ای پدر حسنین مرا دریاب  ای شمشیر خدا مرا دریاب

یابابَاللهِاَدرِکنی یاحُجَّهَاللهِاَدرِکنی یا وَلِیَّاللهِاَدرِکنی بِحَقَّ لُطفِکَ الخَفیَّ

ای در و دروازه خدا  مرا دریاب  ای حجت و راهنمای خدا مرا دریاب    ای ولی خدا مرا دریاب  قسم به آن لطف پنهانت

یا قَهّارُتَقَهَّرتَ بِالقَهرِوَالقَهر ُفی قَهرِ قَهرکَ یاقَهارُیاقاهِرَالعَدُوّ یاواِلیَ الوَلِیَّ

ای غالب و پیروزمند و برتری یابنده برهمه به قهر وسلطنت خدایی وحال آنکه قهر وسلطنت در تفوق وغلبه و پیروزی توست ای غالب و پیروزمند بر دشمن ای دوستِ  دوست خدا

یامَظهَرَ العَجائِبِ یامُرتَضی عَلِیُّرَمَیتَ مِن بَغی عَلَیَّ بِسَهمِاللهِوَسَیفِاللهِ القاتِلِ

ای مظهر صفات عجیبه ای مرتضی علی یقین دارم برمن هر کسی بخواهد ظلم وستم روا دارد تو مولا او را به تیر وشمشیر کشنده بر زمین زده و از پای درمی آوری

اُفَوَّضُ اَمری اِلیَاللهِاِنَّاللهُبَصَیرٌ بِالعَبادِوَاِلحُکُماِلهٌ واحِدٌ لااِلهَ اِلاّ هُوَ الرَّحمنُ الرَّحیمُ

من تمام امورم را به خدا وگذار میکنم بدرستیکه خداوند بصیر و بینا و آگاه بر بندگان است  و قول خداوند است که در قرآن فرمود خدای شما خدای واحد است و غیر از او خدایی نیست  بخشنده و مهربان است

یاغیاثَالمُستَغییَنِ یا دَلیلَ المُتَحیِّرِینَ یااَمانَ الخائِفینَ یامُعینَالمُتَوَکِلینَ

ای فریاد رس فریاد خواهان مرا دریاب ای راهنمای سرگردانان ای امان و آرامش دهنده ترسندگان  ای یاری کننده پناه آورندگان

یا رَاحِمَ المَساکینَ یا اِلهَ العالَمَینَ بِرَحمَتِکَ وَصَلَّیاللهُعَلی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَالِهِ اَجمَعین وَالحَمدُاللهِرَبِّ العالَمینَ.

ای رحم کننده بر فقرا و بیچارگان  ای پروردگار عالمیان مرا دریاب  به رحمت بیکرانت و درود بر سید  وآقای ما حضرت محمد (ص) و خاندان اوبود و ستایش وحمد برای پروردگار جهانیان است وبس .

التماس دعاtofan007

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٤ ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

خدا خدا خدا ی من؟

خدا تموم کردی تیر آخرت بود دمت گرم؟؟

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٤ ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

آفتاب می شود؟

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود....(فرخزاد)


+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

امشب ؟

امشب درد دارم درد می کند روحم .......

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

آن روز که سقف خانه ها چوبی بود ؟

آن روز که سقف خانه ها چوبی بود
 
گفتارو عمل درهمه جاخوبی بود
 
امروز بنای خانه ها سنگ شده
 
دلها همه با بنا هماهنگ شده

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٥ ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

شب یلدا ؟

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود

من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام./

من دارم  جمعه میرم ،هرگز منو فراموش نکن ،مرا بخاطر

بدیها ببخش

دوستتت دارم  از طرف پاییز.....

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

آدمک؟

آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟ پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری

؟ آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای ؟ دلت از غصه سیاه است چرا سوخته

ای ؟ تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی ، تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی ،

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای ؟ کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای ؟

آخرین بار که بر مزرعه من باریدم، روی دستان تو من شاپرکی را دیدم ، تو چرا

خشک شدی، او چرا تنها رفت ؟ من که یک سال نبودم چه کسی از ما رفت ؟ این

سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن ، این منم آبی باران تو مرا باور کن ، باور

از خویش ندارم که چنین می بارم ، بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم ، نه

دگر بارش تو قلب مرا سودی هست ، نه برای تب من فرصت بهبودی هست ،

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود، دلش انگار به حال دل من سوخته بود،

شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد ، رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد ، آری

این بود تمام من و این بیداری ، جان باران چه شده از چه پریشان حالی ؟ برو

که آدمکی منتظر باران است ، او که با شاپرک قصه ی ما خندان است، من و این

مزرعه هم باز خدایی داریم ...(شاهد سحر)

                

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٤ ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

شهر من اینجا نیست ؟

 

شهر من اینجا نیست
 
اینجا ادم که نه

آدمک هایش ،همه ناجور رنگ بی رنگی اند!

و جالب تر؟

اینجا هر کسی

هفتاد رنگ بازی می کند!

تا میزبان سیاهی دیگری باشد؟

شهر من اینجا نیست!

اینجا...

همه قار قار چهلمین کلاغ را

دوست می دارند!

وآبرو چون پنیر دزدیده خواهد شد!

شهر من اینجا نیست!

اینجا....

سبدهایشان پر از

تخم های تهمتی که غالبا "دور زده اند"

من به دنبال دیارم هستم

شهر من اینجا نیست ....شهر من گم شده!

شهر من اینجا نیست... شهر من پشت نفسهای"تو" زندانیست؟؟شیطونک)
 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۸ ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

دستمال من؟

دستمال که هیچ

کل زندگیم زیر دختر آلبالو گم شده است؟(یک نفس)

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٧ ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

بدون شرح؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٥ ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

زمستان؟


 


شعر زمستان / محمد داریونی "زمستان "،

زمستان است نگاه سردتو بر من زمستان است

صدای سرد تو بر من زمستان است

بهار چشم تو بر من زمستان است

به گرمی دل نمیبندم دلم لبریز از سردیست

در آغوشت پناهم نیست

چرا دنیا چرا دنیا دلم از درد میسوزد

کسی با من موافق نیست

به درد خود گرفتارم

لبانم خشک از سردیست

صدایم مرده

دل خشکیده

دنیایم زمستان است

چرا دنیا چرا دنیا؟ ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٥ ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

بدون شرح؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٠ ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

لحظه دیدار نزدیک است؟

 

لحظه دیدار نزدیک است

 

باز من دیوانه ام، مستم

 

باز می لرزد،

 

                دلم،

 

                      دستم

 

باز گویی در جهان دیگری هستم

 

های!

 

       نخراشی به غفلت گونه ام را،

 

                                           تیغ
های،

 

       نپریشی صفای زلفکم را،

 

                                       دست
و آبرویم را نریزی،

 

                          دل

 

ای نخورده مست

 

لحظه ی دیدار نزدیک است

 

مهدی اخوان ثالث

 


 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٠ ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

بدون شرح؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٩ ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

لال بودن؟

آدم ها لالت می کنند

بعد هــــــــــــــــــــــــــــــی می پرسند...

چرا حرف نمی زنی؟

میگن دلت صاف نیست .......

نیتت پاک نیست وادم خوبی نیستی منم همه رو قبول دارم....

این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیا بـــــــــــــــــــــــــــود؟



+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٩ ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

بدون شرح؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٧ ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

زندگی؟

ههی فلانی! زندگی شاید همین باشد:

          یک فریب ساده و کوچک

                    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را،

                               جز برای او و جز با او نمیخواهی...

                                            من گمانم زندگی باید همین باشد!

                                                              زندگی شاید همین باشد:

                                             یک فریب ساده و کوچک،

                                 آن هم از دست عزیزی که برایت

                    هیچکس چون او گرامی نیست!

        بی گمان باید همین باشد...

 

"مهدی اخوان ثالث"


+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٧ ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

خسته ام؟

 

آسانسوری شده ام تنها در برجی متروک

 

که سال هاست بهانه ای برای اوج گرفتن نداشته است

 

به خانه ام بیا خسته ام از این همه ایستادگی...

 

houselove

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۳ ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

بدون شرح؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۳ ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

زندگی؟

 

 

فقط چند روز تا پاییز

 

این روزها فصل خرید است

 

کاش میان آن همه لباس

 

آغوش من را هم پروو میکردی!!(مرد تاریکی)

 

 

 

زندگی جیره مختصری است مثل یک فنجان چـــــــــــــــای 

و کنارش عشــــــــق است مثل یک حبــــــــــه قند 

زندگی را با عشق ، نوش جان بایـــــد کـــرد

"سهراب سپهری"(روشن فکرا)


 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢ ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

بدون شرح؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱ ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

درد دلم ؟

בیگــَـر ﻧﻤﮯ گویـَمـ ﮔﺸﺘـَمـ , ﻧَﺒــــﻮב ﻧــَﮕﺮב , نیستــ !

ﺑــﮕﺬﺍﺭ ﺻـآבﻗـآنـﮧ بگویــَمـ : ﮔﺸﺘـَـمـ , ﺍتِفــاﻗـا ﺑـــﻮב !


ﻓـــَﻘﻂ ﻣـآلــ مــَטּ ﻧـــَﺒﻮב

 

یـادتــه بـهـــم گفـتـــی تـــو بـه مـن نـمیــای؟؟؟!!

باشه..."من" به "تو" نمیام

ولی دمت گرم..... تــو بـه خــــودت بــــیـــــــا!!!

 

خواب بودم که خدا صِدام کرد و گفت:

 

خوابی!؟ عشقت داره قربون یکی دیگه میره

 

و تو خوابیدی؟!

 

لبخندی زدم و گفتم:

 

خدا جون؛ این همون مخلوقیه که موقع

 

آفریدنش، به خودت آفرین گفتی...

 

یادگاری های تو

 

عصبی شدن،بی حوصلگی

 

خندیدن خنده های زورکی،فرو بردن بغض ،

 

حسرت خوردن و بازیچه شدن تو

 

وممهتر از اون الزایمر

 

لعنت به تو

 

خدایـــــــــــــــــــــــا کی صبح

 

 

میشه؟

 

 


 


 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢۸ ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

خدا؟

 

 

میدونی خدا

 

بخدا خســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتتتم ؟
 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٧ ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

بدون شرح؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٦ ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

میدونی دلم چی میخواد؟

 

دلم مزاحم تلفنی میخواد! که هی بگم شما ؟ اونم هی اس ام اس چرت و پرت بفرسته!

دلم سفره ابوالفضل میخواد با آش رشته و حلوا و حرفای خاله زنکی!

دلم یه اتوبوس شلوغ میخواد که بین جمعیت له بشم! یه دفعه جیغ بزنم: نگه دااااار!

دلم یه دست لباس پاره میخواد تا باهاش برم تو چهارراه ، گل

بفروشم! همه هی بگن : آخی! حیوونی!

دلم خاطرات مادر بزرگ میخواد با آلبومای عکس!

دلم صف نماز میخواد با سجاده های سبز!

دلم پارک میخواد با آدمهایی که دارن ورزش میکنن. آدمهایی

که نه مریضن و نه جاییشون درد میکنه!

دلم یه دوربین عکاسی کانن میخواد با یه لنز حرفه ای و یه

 محله قدیمی!

دلم یه بوم نقاشی میخواد با 20 تا رنگ روغنی و یه دشت

قشنگ!

دلم یه خر چموش میخواد که سوارش بشم و اونم هی جفتک بندازه!

دلم دریا میخواد! گوش ماهی!

دلم خنده ی بچه میخواد! بغل کردن یه نی نی کوچولو که بوی

نوزاد میده!

دلم یه جشن تولد شلوغ و رنگی رنگی میخواد! یه دف از پوست

آهو

دلم یه فیلم خوب میخواد

دلم یه مسافرت میخواد : مشهد/ شیراز/ یا همدان!هرجاباشه

 

 

دلم چرخیدن زیر بارون میخواد.. دلم بازی با دوچرخه دور حیاط

 میخواد اینا چرت نیست.. دلم اون آبنبات و میخواد... ....

 دلم مداد رنگی با اون صد تومن پول و میخواد دلم باز باران

 با ترانه رو میخواد... دلم اون عروسک کوچولومو میخواد...

 دلم اون کارتونای صبح جمعه رو میخواد هایدی حنا جودی ....

دلم بچگی میخواد.. دلم نوازش میخواد... دلم محبت میخواد... دلم

 دلگرمی میخواد... دلم صمیمیت میخواد دلم خنده میخواد. دلم

آرزوهای برآورده میخواد دلم یه بادبادک میخواد پر از حس

پرواز... دلم رنگین کمون میخواد پر از لحظه های قشنگ و رنگ

 و وارنگ.. دلم یه پنجره میخواد که با باز شدنت نفس عمیق

 بکشم و آرامش پر کنه ریه هامو... دلم یه دشت وسیع میخواد

 پر از گلای خوشبو.. پر از گل .. دلم میخواد دراز بکشم بین

 این گلا برم تو رویا برم تا اوج آسمونا.. برم تا اونجا که

 میتونم بال بزنم .. برم نگاه کنم از اون بالا به مهربونیا

قشنگیا رودخونه ها جنگلا گلا مَلَخ ها اسب های توی مزرعه...

دلم فقط دلخوشی میخواد... دلم فقط آرامش میخواد .. نفس

میخواد

 

 

دلم یه ذهن آروم میخواد با یه دنیا هیجان!!!

 

یه خبر خوب!

خداااااااااااااایا ! دلم زندگی میخواد!

 

میشنوی؟ خیلی گرونه ؟!(لحظه های با هم بودن)

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٦ ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

بدون شرح؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٥ ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

سیب؟

دخترک خندید و  
پسرک ماتش برد  
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده  
باغبان از پی او تند دوید  
به خیالش می خواست  
حرمت باغچه و دختر کم سالش را 
از پسر پس گیرد 
غضب آلود به او غیظی کرد 
این وسط من بودم  
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم  
من که پیغمبر عشقی معصوم  
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق  
و لب و دندان ِ  
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم  
و به خاک افتادم  
چون رسولی ناکام  
هر دو را بغض ربود  
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت 
او یقیناً پی معشوق خودش می آید  
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود   
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد  
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام  
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز   
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم  
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند  
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت ؟

جواد نوروزی

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٥ ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

بدون شرح؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٥ ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

تقدیم به دخترم؟

لالالالا گل پونه         بابات رفته در خونه

لالالالا گلم باشی        همیشه در برم باشی

لالالالا گل آلو          درخت سیب و زرد آلو

لالالالا گلی دارم        به گاچو بلبلی دارم

لالالالا گل خشخاش      بابات رفته خدا همراش

لالالالا گل زیره          بابات دستاش به زنجیره

لالالالا گلم لالا          بخواب ای بلبلم لالا

لالالالا گل لاله           دوست داریم من و خاله

لالالالا گل دشتی      همه رفتن تو برگشتی

خداوندا تو پیرش کن    خط قرآن نصیبش کن

لالالالاگلم باشی       بزرگ شی همدمم باشی

کلام الله تو پیرش کن   زیارتها نصیبش کن

لالالالاگل زردم       نبینم داغ فرزندم

خداوندا تو ستاری    همه خوابن تو بیداری

به حق خواب و بیداری    عزیز م را نگه داری

لالالالاگل خشخاش       بابات رفته خدا همراش

بابات رفته به هل چینی     بیاره قند و دارچینی

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٥ ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد؟

من پیر شدم دیر رسیدی خبری نیست

مانند من آسیمه سرو دربه دری نیست

بسیار برای تو نوشتم غم خود را

بسیار مرا نامه ولی نامه بری نیست

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

حالا که مقدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد

وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست

تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر

در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست (ناصر حامدی؟

 


 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٤ ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

یعنی میشه؟

شاید خدا هم روزی عاشق شود

                                            دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

                                                 به عشقش نرسد

                                                                   حالش دیدن دارد.....(مهرداد)

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٤ ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

تولدت مبارک البته با تاخیر؟


راستش نمیدونم با چه رویی تو چشمت نگاه کنم آخه من حواسم سر جاش نیست به خاطر همین نمیدونستم تولد ت کی...
روز 14 آبان تولد یکی از دوستای دوست داشتنی و باحالمون بوده که واقعا شرمندش شدم....
س،ح،م
با عرض شرمندگی که دیر شد.... تولدت مبارک

پلک جهان می پرید
دلش گواهی میداد
اتفاقی می افتد
اتفاقی می افتد
و
فرشته ای از آسمان فرود آمد
تولدت مبارک؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٠ ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

بدون شرح؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٠ ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

خدا جونم؟

سلام خدا جونم 

خبی ،خوشی ،چه سوالهای میپرسم من از شما ،منکه  خودت میدونی چطورم 

هی داشتم مطلب میگشتم پیدا نکردم اخرش گفتم همون خودم بنویسم بهتره 

دیدم البته میدونم اینطوری نیست اما خب من اینطوری فکر میکنم دوسم داری اما 

جوابمو ندادی حتی یادته عید رفتم پابوس اقا امام رضا اما اقام هم ردم کرد

حالا دارم در خونه علی اصغر و علی اکبر،حضرت رقیمو میزنم .....

شاید شاید امام حسین بواسطه این عزیزان واسطه من بشه 

نذر میکنم اگه دعام اجابت بشه تا آخر ماه محرم هرسال ..............

همونی که مد نظرم

انجام بدم 

"یا حسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن"

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٩ ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است؟

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری
و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
و او آنقدر بزرگ است
که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح
خدا چندان کاری به کارَت ندارد
اجازه می دهد که عاشقی کنی
تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی
خدا با تو سختگیرتر می شود
هر قدر که در عاشقی عمیق‌تر شوی و پاکبازتر
و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر
بیشتر باید از خدا بترسی
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند

پشت سر هرمعشوقی خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
و وصل چه ممکن و عشق چه آسان
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
و معشوقت را درهم می کوبد
معشوقت، هر کس که باشد
و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
ناامیدی از اینجا و آنجا
ناامیدی از این کس و آن کس
ناامیدی از این چیز و آن چیز

تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست
و بر آنی که شکست خورده ای
و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق
و آن همه عشق را تلف کرده ای
اما خوب که نگاه کنی
می بینی حتی قطره ای از عشقت
حتی قطره ای هم هدر نرفته است
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است

خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی
که پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
پس به پاس این ؛ قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
تا به تو ارزانی اش کند

فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر

راستی :
اما چه زیباست
و چه باشکوه و چه شورانگیز
که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است؟( عرفان نظر آهاری)

 

 


+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱۸ ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

بی تو مهتاب شبی؟

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم ازآن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان آرام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به اواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لغزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم ...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم(مشیری)!

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱۸ ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

دلتنگی؟

بعد از مرگم سرم را جدا کنید

وبگذارید روی شانه ام

شانه ام که سر می خواست؟

سری که شانه میخواست؟

هر دو را به آرزوهایشان برسانید.......

                                                    

خدایا می خواهم اعتراف کنم ؟

من خســـــــــــــــــــــــــتم

من امانت دار خبی نیستم .....

                          مرا ازمن بگیر مال خودت......

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٦ ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

تولد یکسالگی وبلاگم ؟؟

 

 

سلام دوستان عزیز*

 

امروز سالروز تولد وبلاگم بود.بسلامتی یکساله شد*خوشحالم بیشتر به اینخاطر که توی این محیط مجازی با دوستان خیلی خوبی آشنا شدم چه دوستان شاعر و چه دیگر دوستان که اگر چه شاعر نیستن ولی حس شاعرانه شون قابل تحسینه.از تمام دوستانی که همیشه کنارم بودن و با نقدو نظرات ارزشمندشون به بهتر شدن وبلاگم کمک کردن ممنونم*و بیشتر از همه از خدای خودم بخاطر داشتن شما*ازهمگی تون ممنونم*انشالله که از این به بعد هم درکنارتون بتونم پیشرفت بیشتری داشته باشم.ببخشید مثل همیشه بهتون سر نمیزنم.خاطر پریشان است و دل...)؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٥ ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

یا حسین ؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٥ ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

این شب ها ؟


این شـــــــــــب ها

 

 

چقدر دلـــــــم می خواهد کســی آرامــــــــــــــ بــهم بگویـد:

 

 

" بـمیــــــــــری انشاالله "

 

 

 

و من فـریــــاد بـــزنم

 

 

:" آمـــــــــــیـن "

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٦ ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

دلم درد دارد این روزها؟

زیر بارانِ این همه بی قراری ها ، قدم به قدم با خدایی که قهر است با من و دنیای من ،
زیر هق هق چشمانی که دلتنگند
پناه می آورم به واژه هایی که این روزها با من غریبی می کنند و اگر هم کنار هم بنشیند تنها به تصویر می کشند:

    منِ‌‌ دلگیرِِ پر از بارانِ‌ این روزها ...
تتمه حروف ها را هم که جمع کنم می شود یک دنیا دلتنگی ... می شود یک دنیا بی قراری !
از حساب و کتاب این کلمات هیچ سر در نمی آورم . هنوز نمی دانم چگونه می شود که گذر این همه لحظه های بی بهانه ، بیشتر صبرم می دهد تا امید رهایی ...
نگاهم را بالا می برم
به اعتبار آسمان قسم که آسمان هم هیچ وقت آبی نبود ! هر چه بالاتر رفتم بی رنگی محض بود ...من که قناعت کرده بودم و دلخوش بودم به همین بی رنگی اما ، هجوم رنگین کمان ها این روزها بیشتر آزارم می دهد تا نشان عبور ...!
پلک هایم را آرام بر هم می گذارم ...
مژه هایم سنگین می شوند و گونه هایم خیسی دو قطره اشک را لمس میکند و من
مروم می کنم دلی را که این روزها گیر کرده بین شانه های لرزان و روزگاری که بی رحم و بی انتهاست ...
چقدر دلم غم دارد این روزها ...(بانوی باران)


+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٤ ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()

زندان ؟

مرد زندانی می خندید..

شاید به زندانی بودن خویش شاید هم به آزاد بودن ما

... راستی زندان کدام سوی میله هاست؟؟؟


+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٢ ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط سهیلا جودی ابوت(از مزارع شمال ایران) نظرات ()